در علم خليفه دوم عمر...

روايات بسياري از پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله وسلم) در مورد علم حضرت علي عليه السلام نقل شده است كه مشهورترين آنها حديثي است كه در آن پيامبر اكرم (ص) فرمود:
انا مدينة العلم و علي بابها
به اتفاق تمام صحابي علي عليه السلام اعلم اصحاب بود. و همه آنها يقين داشتند كه علم كسي در ميان صحابي به پاي علم علي عليه السلام نميرسد. حتي كساني كه با علي عليه السلام وارد جنگ شدند به اين مطلب اقرار نموده اند. عايشه مي گويد: علي عليه السلام اعلم مردم به سنت پيامبر است. معاويه مي گويد: هر گاه عمر با مسأله مشكلي بر خورد مي كرد از علي عليه السلام سؤال مي نمود. و خود عمر در موراد متعدد و مكرر اين عبارت و عبارات مشابه آن را مي گفت: لا ابقاني الله لمعضله ليس لها ابو الحسن... و از خدا مي خواست كه: خدايا مرا در هيچ مشكلي قرار مده كه علي بن ابيطالب عليه السلام نباشد.
در مقابل اين منقبت اميرالمؤمنين عليه السلام ٬ احاديثي مجعول در برخي كتب اهل سنت درج شده است كه جالب توجه هستند. به عنوان نمونه ابن حجر مكي (عالم متعصب سني) در كتاب « صواعق المحرقة » آورده است كه پيامبر (ص) فرمود:
انا مدينة العلم و ابوبكر اساسها و عمر حيطانها و عثمان سقفها و علي بابها
يعني من شهر علم هستم و ابوبكر اساس آن٬ عمر ديوار آن٬ عثمان سقف آن و علي (ع) در آن است!
در برخي كتب هم علماي اعلام به آن اضافه كرده اند كه:
و معاوية حلقتها!!!
(و معاويه حلقه در آن است).
در حديث ديگري آمده است كه پيامبر (ص) فرمود: اگر علم عمر در يك كفه ترازو قرار گيرد و علم تمامي مردم روي زمين در كفه ديگر٬ علم عمر سنگين تر خواهد بود.
بطور كلي جعل حديث در اعلميت عمر يا ابابكر چيزي جز توجيه غصب خلافت نمي باشد٬ چرا كه عقلآ مقدم داشتن مفضول بر فاضل قبيح است و در افكار عمومي معقول نيست كه پيامبري كه وجهه او بر اساس علم الهي و قدرت الهي بوده است خليفه و جانشينش اعلم مردم به علم پيامبر نباشد. و جاعلين حديث خودشان هم مي دانند كه جاهل نمي تواند براي عالمترين مردم خليفه قرار بگيرد. اما اين حادثه عجيب و وقيح در واقع در تاريخ اسلام رخ داد و عده اي هم دانسته آنرا تأييــــد كردند. و افرادي مثل ابن حــــــزم و ابن تيميـــــه هم نوشتــند كه:
« علمي كه عمر بن خطاب داشت چند برابر علم علي عليه السلام بود و گفتار آنانكه علي را اعلم مي دانند باطل است و كسي كه در اين مسأله با ما مخالفت كند يا جاهل است و يا بي حيا كه دروغگويي و جهلش آشكار مي باشد ».
موسي جار الله هم نوشت كه:
« عمر افقه اصحاب به قرآن و سنت نبوي است ».
گويا اين افراد به هنگام ايراد چنين حرفهاي نامربوطي خبر از احاديث صحيح نداشتند. براي بطلان احاديث و يا ادعاهايي از اين دست و معلوم شدن نهايت دروغگويي اين افراد سيري در كتب سنيان كافي است. مرحوم علامه اميني (رضوان الله عليه) در كتاب شريف «الغدير» صد مورد از بي اطلاعي عمر بر قرآن و سنت نبوي را با مصادر آن از كتب اهل سنت نقل مي كند كه به تدريج و طي چند يادداشت به تعدادي از آنها اشاره خواهيم كرد. تا معلوم شود كه نه تنها عمر « افقه صحابه » و « ديوار شهر نبي »! نبوده بلكه غالب اصحاب پيامبر٬ حتي زنان پرده نشين حق استادي بر عمر دارند.

خليفه مسلمين تيمم بلد نيست
مسلم در صحيح خود در باب تيمم٬ از چهار طريق از عبد الرحمن نقل مي كند كه:
مردي نزد عمر آمد و گفت: من گاهي جنب مي شوم و آب براي غسل پيدا نمي كنم تكليف من چيست...چگونه نماز بخوانم خليفه گفت: نماز نخوان!!! در بعضي نقلها هست كه گفت: اگر من جاي تو بودم نماز نمي خواندم تا آب پيدا كنم!!! عمار ياسر حاضر بود گفت: اي خليفه يادت هست كه من و تو در جنگي بوديم جنب شديم٬ آب براي غسل پيدا نكرديم تو نماز نخواندي اما من در خاك غلطيدم و نماز خواندم بعد وقتي خدمت پيامبر آمديم٬ پيامبر (كار من را تاييد كرد و كار تو را مردود دانست و) نحوه تيمم را ياد داد كه دستان خود را به خاك زده٬ صورت و دستهايتان را با آن مسح كنيد عمر خطاب به عمار گفت: از خدا بترس! عمار در جواب گفت: اي خليفه اگر تو بخواهي حرف نمي زنم!!
آيا خليفه آيه تيمم را در قرآن نخوانده بود! آنجا كه مي فرمايد:
...وان كنتم جنبا فاطهروا وان كنتم مرضي او علي سفر او جاء احد منكم من الغايط او لامستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم وايديكم...
(مايده ـ ۶)
چگونه خليفه بر ترك فريضه براي شخص جنب حكم مي كند!!
جانشين رسول اللهي كه نبوتش به عبادت و حكم خداست چطور حكم يك مسأله جزيي را نمي داند
و اين چه « افقه اصحابي » بر قرآن و سنت رسول خداست
اما علماء اهل سنت براي حفظ آبروي خليفه هر كدام به وسيله اي تمسك جسته اند:
بخاري در صحيح خود٬ اين حديث را نقل مي كند اما جواب عمر را از آخر روايت كه مي گويد « نماز نخوان » حذف مي كند. ولي سخن عمار را مي آورد. غافل از اينكه در اينصورت سخن عمار مربوط به چيزي نخواهد بود.!
بعضي ديگر به جاي «نماز نخوان» نوشته اند كه خليفه ندانست در جواب مسأله چه بگويد.
و بعضي هم نوشته اند كه: خليفه اجتهاد كرد و آيه تيمم را مخصوص حدث اصغر دانست و اجتهادش او را واداشت كه جنب تيمم نكند و اين را از فتاواي مشهور عمر حساب مي كنند!!
لابد اجتهاد در برابر نص قرآن هم از باب اجتهاد خليفه بوده.
اللهم صل علي محمد و آل محمد


سايت فطرت