فضايل اميرالمومنين (ع) در تفاسير شيعه و سني

1- ابن طاووس - رحمه الله - در كتاب ارزشمند <سعدالسعود> حديث مباهله را از كتاب <تفسير ما نزل من‏القرآن في النبي و اهل بيته> تأليف محمدبن عباس‏بن مروان معروف به ابن‏حجّام يا ابن‏ماهيار از پنجاه و يك طريق از صحابه و ديگران روايت كرده و گويد كه وي همه آنها را نام برده و از جمله اينهايند: -ابوالطفيل عامربن واثله -جريربن عبداللَّه سجستاني -ابوقيس مدني -ابوادريس مدني -حسن‏بن علي - عليهما السلام - -عثمان‏بن عفّان -سعدبن ابي‏وقّاص -بكربن مسمار (سمال) -طلحةبن عبداللَّه (عبيداللَّه - ظ) -زبيربن عوّام -عبدالرحمن‏بن عوف -عبداللَّه‏بن عباس -ابورافع خدمتكار رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم -جابربن عبداللَّه انصاري -براءبن عازب -انس‏بن مالك -منكدربن عبداللَّه از پدرش -علي‏بن الحسين - عليهما السلام - -امام باقر عليه السلام -امام صادق عليه السلام -حسن بصري -قتاده -علباءبن احمر -عامربن شراحيل شعبي -يحيي‏بن نعمان -مجاهدبن عمر كمي -شهربن حوشب. و ما در اينجا يك حديث را مي‏آوريم:... چون صبح شد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بيرون شد در حالي كه دست علي را به دست راست و دست حسن و حسين را به دست چپ داشت و فاطمه پشت سر همه حركت مي‏كرد، آنان هر كدام حلّه‏اي به تن داشتند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم عبايي بر دوش داشت، حضرت دستور داد زير دو درختي را كه آنجا بود رُفتند، عبا را بر روي آنها گسترد و آنان را زير عبا برد و شانه چپ خود را نيز زير عبا برد در حالي كه بر روي كمان خود به نام <يقع> (يا نبع) تكيه داده‏بود و دست راست را براي مباهله به سوي آسمان برداشت. مردم همگي براي تماشا آمده‏بودند، رنگ از چهره سيّد و عاقب (سران نصارا) پريد و چنان مضطرب شدند كه نزديك بود عقل از سرشان بپرد؛ يكي از آنها به ديگري گفت: آيا با او مباهله كنيم؟ پاسخ داد: مگر نمي‏داني كه هيچ قومي با پيامبري مباهله نكردند جز آنكه كودكانشان بزرگ نشدند و بزرگانشان باقي نماندند؟...(سعد السعود / 91. از حديث مقداري را كه مورد نياز بود نقل كرديم.)

2 - من معتقدم كه صاحب <المنار> اين سخن را تنها از روي عناد و دشمني با اميرمؤمنان عليه السلام گفته است -خداوند با او مطابق عقيده‏اش رفتار كند-. او در موارد چندي از تفسير خود ناخوشايندي خود از اهل بيت - عليهم السلام - را نشان داده‏است، از جمله: در جلد 10/460 گويد: هيچ يك از احاديث مهدي صحيح و قابل احتجاج نيست و با اين حال با هم تعارض دارند و يكديگر را رد مي‏كنند، و ريشه همه آن احاديث يك گرايش سياسي معروفي از سوي شيعيان بوده‏است، و شيعه در اين احاديث خرافاتي دارند كه با اصول دين مخالف است.(ظاهراً اين سخن از جمع‏كننده تفسير يعني سيّد رشيد رضاست نه از شيخ محمّد عبده.) و در 3/332 گويد: ابن‏عساكر از جعفربن محمّد از پدرش روايت كرده‏است كه در تفسير آيه مباهله گفته‏است: پيامبر ابوبكر و فرزندانش و عمر و فرزندانش و عثمان و فرزندانش و علي و فرزندانش را به همراه آورد. و در 12/53 گويد: درباره شاهد در آيه وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ (سوره هود / 17.)روايات ديگري هست... برخي از آنها مي‏گويد: شاهد علي است، كه شيعيان آنها را روايت كرده و تفسير به امامت وي كرده‏اند... و در مقابل، مخالفانشان نيز نظير آن را درباره ابوبكر روايت كرده‏اند. و در 8/426 در تفسير آيه فَاَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي الظّالِمينَ(سوره اعراف / 43 و 44.) گويد: روايتي كه اماميه از امام رضا عليه السلام و ابن‏عباس - رحمه الله - نقل كرده‏اند كه مراد آن مؤذِّن علي -كرّم‏اللَّه وجهه- است از طريق اهل سنّت ثابت نگشته، و از آن امام بعيد است كه در آن روز (روز قيامت) مؤذِّن باشد در حالي كه در بهشت به سر مي‏برد. و در 8/433 در تفسير آيه وَ عَلَي‏الْاَعْرافِ رِجالٌ (سوره اعراف / 43 و 44.)گويد: مفسران درباره اهل اعراف اختلاف دارند، يك قول اين است كه آنها عباس و حمزه و علي و جعفر ذوالجناحينy هستند. اين قول را آلوسي ذكر كرده و گويد كه ضحّاك از ابن‏عباس روايت نموده‏است، ولي ما در كتب تفاسير روايي نديده‏ايم، و ظاهراً از تفاسير شيعه نقل كرده است.

3 - ما در اينجا از صاحب <المنار> و امثال او مي‏پرسيم: بر فرض كه طبق نظر شما مصادر اين احاديث و روايات شيعيان باشند -گرچه اين فرض درست نيست، زيرا در كتابهاي صحيح و مسند شما آمده و اهل حديث و تفسير و تاريخ بر آنها صحّه گذاشته‏اند- جرم و گناه شيعه چيست كه نبايد احاديث آنان را پذيرفت و بدانها احتجاج نمود؟ شگفتا از گروهي كه احاديث خوارج را مي‏پذيرند ولي احاديث كساني را كه پيرو كسي هستند كه همتاي قرآن و نفس پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است يعني علي‏بن ابي‏طالب عليه السلام را نمي‏پذيرند! آري، شيعه تنها يك گناه دارد و آن هم گناهي بسيار بزرگ و نابخشودني! و آن ولايت و دوستي خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است، آنان كه خداوند طاعت آنان را طاعت خود و نافرماني آنها را نافرماني خويش دانسته‏است، آنان كه پايه‏هاي استوار دين و ستونهاي يقين‏اند، آنان كه خداوند هرگونه پليدي را از آنان زدوده‏است، آنان كه هر كس به دامان آنان چنگ زد رهايي يافت و هر كه از آنان باز ماند غرق گرديد، آنان كه دروازه‏هاي علم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و دروازه‏هاي شهر فقه و حكمت و بهشتند، آنان كه راه روشن و پهناور الهي هستند. آري، جرم شيعه همين است و بس، تا آنجا كه مخالفان، اين تشيع و محبت را سبب جرح و قدح روايات آنان، و كينه و دشمني با آنان را سبب عدالت و وثاقت ساخته‏اند! مرگ باد بر اين عملكرد! اي مخالفان شيعه كجا مي‏رويد؟ شما را به كجا مي‏برند؟ در حالي كه نشانه‏هاي حق برپا، چراغهاي راه روشن و علامتهاي جاده آشكار است و خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم كه زمامداران حق و زبانهاي راستين‏اند در ميان شمايند!

4- اين كه در “المنار” گفته‏است: “در زبان عربي كلمه “نساء” درباره دختر به كار نمي‏رود به ويژه هنگامي كه دختر شوهر داشته‏باشد، و بعيدتر آنكه مراد از “انفسنا” علي باشد” سخن سستي است كه در نظر محققان هيچ ارزشي ندارد، و شگفتا از كسي كه از مفسران به شمار مي‏آيد و شاگرداني در زمينه تفسير دارد ولي سخني مي‏گويد كه در نظر اهل فن بسيار سست و بي‏ارزش است! و به نظر من اين سخن از خود شيخ محمّد عبده نيست بلكه از شاگرد و جمع‏كننده تفسير او سيّد رشيد رضاست ك دشمني با شيعه از خصوصيات اوست. گويي وي اين آيه را نديده و نخوانده‏است كه مي‏فرمايد: وَ اِنْ كانُوا اِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْاُنْثَيَيْنِ... يعني “هرگاه وارثان ميّت چند برادر و خواهر بودند (پسر و(سوره نساء / 176.) دختر بودند) پسر دو برابر دختر مي‏برد”. در اين آيه كلمه نساء درباره دختران به كار رفته‏است و كسي در اين باره اختلافي ندارد. و نيز فرموده: يُوصيكُمُ اللَّهُ في اَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْاُنْثَيَيْنِ فَاِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ... در اين آيه نيز كلمه نساء بر دختران اطلاق گرديده‏است. (سوره نساء / 10.)

5 - علّامه سيد شريف رضي صاحب “نهج‏البلاغة” گويد: اگر كسي بپرسد معناي دعوت فرزندان و زنان روشن است، اما معناي دعوت اَنفُس چيست؟ زيرا معنا ندارد كه انسان خودش را دعوت كند چنانكه درست نيست كه خود را امر و نهي نمايد. پاسخ: عالمان و راويان همه بر اين متّفقند كه چون نمايندگان نصاراي نجران نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمدند و در ميان آنان اسقف (كه ابوحارثةبن علقمه بود) و سيد و عاقب و ديگر سران آنها حضور داشتند، ميان آنان و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درباره مسيح عليه السلام سخناني رد و بدل شد كه در كتابهاي تفسير مذكور است... چون پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آنان را به مباهله فراخواند اميرمؤمنان علي را در جلو و فاطمه را پشت سر و حسن را سمت راست و حسين - عليهم السلام - را سمت چپ خود نشانيد و نجرانيان را به ملاعنه و نفرين در حق يكديگر فرا خواند: آنان از بيم جان خود و از ترس پيامدهاي راستي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و دروغ خود به اين كار تن ندادند. روشن است كه مراد از ابناء حسن و حسين - عليهما السلام - و مراد از نساء فاطمه و از انفس اميرمؤمنان عليه السلام است، زيرا درميان اين گروه غير آن حضرت كس ديگري نبود كه مصداق انفسنا واقع شود، و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نمي‏تواند مراد از انفسنا باشد زيرا معنا ندارد كه انسان خودش را بخواند همان‏گونه كه معنا ندارد خود را امر و نهي كند، و از همين رو فقيهان گفته‏اند: فرمانده نمي‏تواند تحت فرمان خود باشد، زيرا هميشه مقام فرمانده بالاتر از فرمانبر است، و اگر خودش هم فرمانبر باشد بايد خودش از خودش بالاتر باشد، و اين محال است.

6 - اين آيه گر چه مفسران درباره معنا و اعراب آن اختلافي عجيب دارند -مثلاً آيا مراد از مَنِ موصول پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است يا مؤمنان از ياران او يا مؤمنان از اهل كتاب يا هر كس كه در هر زمان به دين حق گرايد؟ و آيا مراد از بيّنه بينش الهي است يا قرآن است؟ و آيا يتلوه به معناي تلاوت كردن است يا به معناي از پي در آمدن؟ و آيا ضمير منصوب در يتلوهُ به مَنِ موصول بر مي‏گردد يا به بيِّنه كه از لحاظ معنا مذكر است؟ و آيا مراد از شاهد جبرييل است يا زبان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم يا چهره آن حضرت يا علي مرتضي عليه السلام است؟ و ضمير در منه آيا به خداوند متعال باز مي‏گردد يا به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم؟ و ضمير در قبله آيا به مَنِ موصول باز مي‏گردد يا به بيّنه؟ و آيا اماماً ورحمة حال از براي شاهدند يا از براي كتاب موسي؟ تا آنجا كه علّامه طباطبايي - رحمه الله - گفته‏است(تفسير الميزان 10 / 192.): داستان اين آيه از جهت احتمالاتي كه در مفردات الفاظ و ضميرهاي آن مي‏رود عجيب است، و اگر اين احتمالات در يكديگر ضرب شود به هزارها احتمال بالغ مي‏گردد كه برخي درست و برخي نادرستند - اما با كمك اخبار بسياري كه از طريق عامّه و خاصّه درباره آن رسيده‏است دلالت دارد بر آنكه مراد از <آن كس كه حجتي روشن از پروردگار خود در دست دارد> رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است و مراد از <شاهدي از وي كه به دنبال اوست> علي مرتضي عليه السلام است، و اين كه فرموده: <اين شاهد از اوست> يعني گويا پاره‏اي و جزيي از وجود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است، و اوصياي بزرگوار او - عليهم السلام - نيز يكي پس از ديگري (بنا بر وحدت ملاك) همه شاهداني از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مي‏باشند

7- وي در تفسير خود گويد: قول سوم درباره اين آيه آن است كه مراد از شاهد علي‏بن ابي‏طالب است، يعني اوآن بيّنه (دليل روشن) را مي‏خواند يا به دنبال آن مي رود. و”منه” يعني اين شاهد پاره‏اي از وجود محمّد صلي الله عليه و آله و سلم است، اين به منظور گرامي‏داشت اين شاهداست كه وي پاره‏اي از وجود آن حضرت است.(تفسير كبير 17 / 200.)

8- قرطبي گويد: از ابن‏عباس روايت است كه مراد علي‏بن ابي‏طالب عليه السلام است. واز علي عليه السلام روايت است كه فرمود: هيچ مردي از قريش نيست مگر اينكه يك يا دو آيه درباره او نازل شده‏است. مردي گفت: درباره شما چه نازل شده؟ فرمود: آيه: وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ.(الجامع لأحكام القرآن 9 / 16. و نيز تفسير البحر المحيط 5 / 211 و تفسير درّ المنثور 3/324 و تفسير جامع البيان طبري 12 / 14 در همه اين مصادر به سندهاي گوناگون.)

9- آلوسي بغدادي گويد: ابن‏مردويه از علي -كرّم اللَّه وجهه- روايت كرده كه فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرموده است: “آنكه حجتي روشن از سوي پروردگارش دارد منم، و آن شاهدْ علي است”. معناي آيه اين است كه شاهدي بزرگ كه به نبوت او از سوي خداوند متعال گواهي دهد به دنبال اوست. و اين كه “شاهد” از اوست يعني از اوبيرون نيست.(تفسير روح المعاني 12 / 25.)

10 -مضمون اين روايات در معرفي اين دو شخص را علّامه فيض كاشاني - رحمه الله - از اميرمؤمنان امام باقر و امام صادق و امام كاظم و امام رضا - عليهم السلام - روايت كرده‏است.(تفسير صافي 2 / 437.)

11- سيوطي گويد: ابن‏مردويه از عايشه روايت كرده كه گفت: گفتم: اي رسول خدا، گرامي‏ترين آفريدگان نزد خدا كيست؟ فرمود: اي عايشه مگر اين آيه را نخوانده‏اي: انّ‏الذين‏آمنوا...(تفسير درّ المنثور 6 / 379.

12- و ابن‏عساكر از جابربن عبداللَّه روايت كرده كه گفت: ما نزد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بوديم كه علي از راه رسيد، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: سوگند به آنكه جانم به دست اوست، اين و شيعيان اويند كه در روز قيامت رستگارند. و اين آيه نازل شد: انّ‏الذين‏آمنوا... و ياران رسول خدا هر گاه علي از راه مي‏رسيد مي‏گفتند: بهترين آفريدگان آمد.(تفسير درّ المنثور 6 / 379.)

13- و ابن‏عدي و ابن‏عساكر از ابوسعيد به سند مرفوع روايت كرده‏اند كه: علي بهترين آفريدگان است.(تفسير درّ المنثور 6 / 379.)

14- و ابن‏عدي از ابن‏عباس روايت كرده كه گفت: چون آيه خيرالبريّه نازل شد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به علي فرمود: اينان تو هستي و شيعيان تو كه در روز قيامت خشنود و پسنديده‏اند.(تفسير درّ المنثور 6 / 379..)

15- و ابن‏مردويه از علي عليه السلام آورده‏است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا اين آيه را نشنيده‏اي: انّ‏الذين‏آمنوا... آنان تو و شيعيان تو هستند.(تفسير درّ المنثور 6 / 379..)

16- طبري در تفسير آيه گويد: خداي متعال مي‏فرمايد: آنان كه به خدا و رسولش محمّد صلي الله عليه و آله و سلم ايمان آوردند و خدا را خالصانه و يگانه و بدون شريك پرستيدند، و نماز را به پاداشتند و زكات دادند، و خدا را در همه اوامر و نواهي او اطاعت نمودند، آنانند كه بهترين آفريدگانند. مي‏گويد: از مردم آنان كه چنين كنند بهترين آفريدگانند. و ابن‏حميد از عيسي‏بن فرقد از ابوالجارود از محمّدبن علي (امام باقر عليه السلام) مرا حديث كرد كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: اي علي، خيرالبريّه تو و شيعيان تو هستند.(تفسير جامع البيان 29 / ذيل آيه شريفه.)

17 - آلوسي گويد: ابن‏مردويه از علي -كرّم اللَّه وجهه- روايت كرده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به من فرمود: آيا اين آيه را نشنيدي: انّ الذين آمنوا...؟ آنان تو و شيعيان تو هستند، و وعده من و شما بر سر حوض (كوثر) است، آن گاه كه امتها را براي حساب آورند شيعيان تو را سپيدرويان درخشان چهره خوانند. آن گاه پس از نقل دو روايت در همين زمينه (كه ما به جهت(مراد از غُرّ المُحَجَّلين آن است كه سپيدي و نور وضو در صورتها و دستها و پاهايشان معلوم است. (م)) تكرار آن را نياورديم) گويد: و تو مي‏داني كه اين بيان ظاهر است در اينكه مراد از بريّه همه آفريدگانند... و اماميه (شيعيان دوازده امامي) گرچه آن حضرت را بهتر از پيامبران حتي پيامبران اولواالعزم - عليهم السلام - و بهتر از فرشتگان مقرب - عليهم السلام - مي‏دانند ولي از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بهتر نمي‏دانند. حال اگر گويند: بريّه در اينجا پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را شامل نمي‏شود به دليل خاصي كه دلالت دارد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از او بهتر است، در پاسخ گفته مي‏شود: بنابراين پيامبران ديگر و فرشتگان را نيز شامل نمي‏گردد.(تفسير روح المعاني 30 / 207.)

18 - همان‏گونه كه ما از احاديث اشباه و نظاير افضليت علي عليه السلام را از پيامبران گذشته - عليهم السلام - استفاده كرديم، فخررازي از آيه زير استفاده نموده كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم از همه پيامبران گذشته افضل بوده‏است زيرا خصلتهاي همه آنان يك جا در آن حضرت جمع بوده‏است: اُوليِكَ الَّذينَ هَدَي اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ... (سوره انعام / 90.)<اين پيامبران كساني هستند كه خدا هدايتشان كرده‏است، پس تو (اي پيامبر)به هدايت آنان اقتدا كن...>. وي گويد: دانشمندان به اين آيه استدلال كرده‏اند كه پيامبر ما صلي الله عليه و آله و سلم از همه پيامبران - عليهم السلام - افضل بوده‏است؛ داوود و سليمان اهل شكرگزار زيرا ما بيان داشتيم كه خصال كمال و صفات شرف در ميان همه آنان به صورت پراكنده موجود بوده‏است؛ بر نعمت بوده‏اند، ايّوب اهل صبر بر بلا، يوسف داراي اين دو صفت، موسي صاحب آيين استوار و نيرومند و معجزات آشكار، زكريا و يحيي و عيسي و الياس اهل زهد، اسماعيل صاحب صدق و راستي، يونس اهل تضرّع و زاري. پس معلوم شد كه خداوند متعال هر يك از اين پيامبران را به صفت غالبي از صفات مدح و شرف كه در او بوده‏است ياد كرده است؛ آن گاه حضرت محمّد صلي الله عليه و آله و سلم را فرمان داده كه به همه آنان اقتدا كند و راه آنان را پي‏گيرد، گويي خداي متعال آن حضرت را امر كرده كه همه صفات بندگي و فرمانبري را كه به طور پراكنده در پيامبران گذشته وجود داشته‏است در خود گردآورد. و ممكن نيست كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در اين امر كوتاهي كرده و آنها را تحصيل ننموده باشد و بي‏ترديد آن صفات را در خود تحقق بخشيده‏است. بنابراين روشن است كه آن حضرت جامع جميع صفات نيكي است كه در آنان موجود بوده‏است. و از همين رو لزوماً مي‏توان گفت: كه آن حضرت افضل از همه آنان بوده‏است.(تفسير كبير 13 / 69.) ما نيز گوييم: براساس همين استدلال، با توجه به احاديث اشباه و نظاير كه در گذشته آورديم علي عليه السلام نيز از آنان افضل است.

19 - علّامه سيد هاشم بحراني - رحمه الله - از جابربن عبداللَّه انصاري، گف: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به من فرمود: اي جابر، كدامين برادران افضل‏اند؟ گفتم: پسراني كه از يك پدر و مادرند، فرمود: ما گروه پيامبران با هم برادريم و من برترين آنهايم، و همانا محبوبترين برادران نزد من علي‏بن ابي‏طالب است و او نزد من افضل از پيامبران است، پس هر كه پندارد پيامبران از او افضل‏اند همانا مرا از آنان كمتر دانسته‏است، و هر كه مرا از آنان كمتر بداند، كافر گرديده‏است، زيرا من علي را برادر خود نساختم مگر به جهت آگاهيي كه از فضل او داشتم.
(تفسير برهان 4 / 148.)

20 - از امام كاظم عليه السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه به علي عليه السلام فرمود: من فرستاده پيامگزار از سوي خدا هستم و تو وجه مورد پيروي خدا هستي كه از آن پيروي كنند؛ پس نه من نظيري جز تو دارم و نه تو مثلي جز من داري.
(تفسير برهان 4 / 148.)

21 - گروهي از افراد مورد وثوق روايت كرده‏اند: هنگامي كه حُرّه دختر حليمه سعديه بر حجاج‏بن يوسف ثقفي وارد شد و در برابر او ايستاد، حجاج گفت: تو حرّه دختر حليمه سعديه هستي؟ حرّه گفت: هوشمندي از غير مؤمن (تعجب است)! حجاج گفت: خدا تو را آورد، زيرا به من خبر رسيده كه تو علي را از ابي‏بكر و عمر و عثمان برتر مي‏داني. گفت: آنكه گفته: من علي را تنها از اين چند تن برتر مي‏دانم دروغ گفته‏است. حجاج گفت: بر چه كسان ديگري جز اينان برتري مي‏دهي؟ گفت: بر آدم و نوح و لوط و ابراهيم و داوود و سليمان و عيسي‏بن مريم - عليهم السلام -. حجاج گفت: واي بر تو، او را بر صحابه كه برتري مي‏دهي هيچ، هفت تن از پيامبران اولواالعزم را نيز بر آن مي‏افزايي! اگر آنچه گفتي درست توضيح ندهي گردنت را مي‏زنم. حرّه گفت: من او را بر اين پيامبران برتري نداده‏ام، بلكه خداست كه برتري داده‏است. زيرا درباره آدم فرموده: فَعَصي آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي (سوره طه / 121.)”آدم پروردگار خود را نافرماني كرد پس گمراه و زيانبار گشت”/، ولي در حق علي فرموده‏است: وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً (سوره دهر / 22.) “خداوند كوشش شما را سپاس خواهد داشت”/.حجاج گفت: آفرين اي حرّه او را به چه دليل بر نوح و لوط برتري مي‏دهي؟ گفت: خداوند حضرتش را بر آن دو برتري داده، آنجا كه فرموده: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ‏يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْياً وَ قيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ (سوره تحريم / 10.)”خداوند براي كافران مثل مي‏زند زن نوح و زن لوط را كه همسر دو تن از بندگان صالح ما بودند ولي به آنها خيانت كردند و آنها نيز نتوانستند عذاب خدا را از زنانشان بازدارند، و به آنان گفته شد: همراه دوزخيان‏به آتش در آييد”/، اما علي‏بن ابي‏طالب با فرشتگان الهي زير درخت سدرة المنتهي قرار دارد و همسر او فاطمه زهرا دخت محمّد صلي الله عليه و آله و سلم است كه رضاي خدا در رضاي او و خشم خدا در خشم اوست.(بايد دانست كه اين يك بحث جدلي است، زيرا فاسد بودن همسر كسي دليل بر مفضول بودن وي نيست وگرنه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - نيز بايد به خاطر برخي از همسرانش نكوهيده و مفضول باشد و نيز برخي از امامان - عليهم السلام - همسران نامناسبي داشته‏اند. دليل برهاني برتري علي - عليه السلام - بر ساير پيامبران - عليهم السلام - همان بحث‏هاي تفسيري گذشته است كه از مفسران مشهور نقل گرديد. و نيز مؤلف محترم در اينجا يك پاورقي مفصل دارند كه در فصل مظلوميت در اواخر همين كتاب خواهد آمد. (م)) حجاج گفت: آفرين اي حرّه، او را به چه دليل بر ابراهيم خليل‏الرحمن برتري مي‏دهي؟ گفت: خداوند او را بر وي برتري داده آنجا كه فرموده‏است: وَ اِذ قالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اَرِني كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتي، قالَ اَوَلَمْ تُؤْمِنْ؟ قالَ بَلي وَلكِنْ لِيَطْمَينَّ قَلْبي (سوره بقره / 260.)”و يادآر آن‏گاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا، به من بنما كه چگونه مردگان را زنده مي‏كني، گفت: مگر باور نداري؟ گفت: چرا ولي مي‏خواهم دلم آرام يابد”/. اما مولاي من اميرمؤمنان سخني گفته‏است كه احدي از مسلمانان درباره آن اختلاف ندارد، فرموده‏است: لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقيناً “اگر همه پرده‏ها كنار رود به يقين من افزوده نگردد”/. و اين سخني است كه هيچ كس پيش از او نگفته و كسي بعد از او نتواند گفت. حجاج گفت: آفرين اي حرّه، او را به چه دليل بر موساي كليم‏اللَّه برتري مي‏دهي؟ گفت: خداوند مي‏فرمايد: فَخَرَجَ مِنْها خايِفاً يَتَرَقَّبُ (سوره ق/ / 18.)”پس موسي از آن شهر با خوف و مراقبت بيرون رفت”/. اما علي‏بن ابي‏طالب در بستر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خوابيد و هرگز بيمي به خود راه نداد تا آنكه خداوند در حق او اين آيه را نازل كرد: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ (سوره بقره / 207.)”و از مردم كس هست كه در راه رضاي خدا جانفشاني مي‏كند”/. حجاج گفت: آفرين اي حرّه، او را به چه دليل بر داوود و سليمان - عليهما السلام - برتري مي‏دهي؟ گفت: خداوند او را بر آندو برتري داده آنجا كه فرموده: “اي داوود ما ت را در زمين خليفه ساختيم پس در ميان مردم به حق داوري كن و از هواي نفس پيروي مكن كه تو را از راه خدا گمراه مي‏سازد”/.(سوره ص / 26.) حجاج گفت: او در چه مورد داوري نمود؟ حرّه گفت: در ميان دو مردي كه يكي صاحب درخت انگور بود و ديگري صاحب گوسفند كه گوسفندان وي در تاكستان او رفته و آنها را خوردند؛ آن‏گاه هر دو براي داوري نزد داوود عليه السلام آمدند، داوود گفت: بايد گوسفندان فروخته شوند و پول آن را خرج درختان انگور كنند تا درختان به حال اول باز گردد. فرزندش (سليمان) گفت: نه، پدر جان، بلكه بايد از شير و پشم آنها گرفت. خداوند در اين باره مي‏فرمايد: “ما حكم واقعي را به سليمان فهمانديم”(سوره انبياء / 79. علامه طباطبايي - رحمه الله - در تفسير الميزان 14 / 340 گويد: قرآن مي‏فرمايد: “آن‏گاه كه داوود و سليمان حكم مي‏كردند”/ يعني با هم مشورت و نظرخواهي مي‏كردند نه اينكه حكم قطعي صادر نمودند. و اگر سليمان در حكم آن حادثه دخالت نمود به اجازه پدرش داوود - عليه السلام - بود و حكمتي داشت وآن اينكه شايد داوود مي‏خواست با واگذاري حكم به سليمان شايستگي وي را براي خلافت پس از خود نشان دهد. (نه اينكه داوود در حكم اشتباه كرد و سليمان اصلاح نمود!)) /. اما مولاي ما اميرمؤمنان علي عليه السلام فرمود: “مرا از آنچه بر فراز عرش است بپرسيد، مرا از آنچه در زير عرش است بپرسيد، از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد”/. و هنگامي كه آن حضرت در جنگ خيبر بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به حاضران فرمود: “برترين، داناترين و داورترين شما علي است”/. حجاج گفت: آفرين اي حرّه، او را به چه دليل بر سليمان برتري مي‏دهي؟ گفت: خداوند او را برتري داده آنجا كه فرموده: “سليمان گفت: خداوندا! مرا بيامرز و به من سلطنتي بخش كه احدي را پس از من نسزد”(سوره ص / 35. علامه طباطبايي - رحمه الله - در تفسير الميزان 17 / 216 گويد: شايد برخي اشكال كنند كه در اين سخن سليمان - عليه السلام - نوعي بخل و تنگ‏چشمي هست، زيرا شرط كرده‏است كه به او سلطنتي داده شود كه به هيچ كس ديگر داده نشود. پاسخ آن است كه او سلطنتي را درخواست كرد كه مختص او باشد نه اينكه ديگري از سلطنت ممنوع و محروم باشد. خلاصه فرق است ميان آنكه سلطنتي اختصاصي بطلبد و آنكه اختصاص به سلطنت بطلبد. و در تفسير “كشّاف”/ 3 / 375 آمده‏است: سليمان - عليه السلام - در خانه سلطنت و نبوت رشد يافته‏بود و وارث اين دو مقام بود، او از خدا معجزي خواست و طبق عادت و طبيعت خويش سلطنتي خواست افزونتر از همه سلطنتها به حدي كه خارق‏العاده بوده و به حد اعجاز برسد تا دليل نبوتش باشد و بر مردمي كه به سوي آنان مبعوث گشته چيره شود...نقل است كه به حجاج گفتند: تو حسودي، گفت: از من حسودتر كسي است كه گفت: “خداوندا، به من سلطنتي بخش كه احدي را پس از من نسزد”/. و نيز از او حكايت كرده‏اند كه گفته‏است: “اطاعت ما از اطاعت خدا واجب‏تر است، زيرا خداوند براي اطاعت خود شرط گذاشته و فرموده: “به هر اندازه كه مي‏توانيد تقواي الهي پيشه كنيد”/، و درباره واليان امر (كه من يكي از آنان هستم) فرموده: “و از اولي‏الامر اطاعت كنيد”/ و بدين لفظ اطاعت ما را مطلق ذكر كرده‏است. البته اين سخن را از روي جسارت و شيطنت گفته‏است.) /. اما مولاي مااميرمؤمنان علي عليه السلام فرمود: “اي دنيا، من تو را سه طلاقه كرده‏ام، مرا به تو نيازي نيست”/. و خدا درباره او اين آيه فرستاد: “اين سراي آخرت را براي كساني قرار داده‏ايم كه در زمين در جستجوي برتري و فساد نيستند”/.(سوره ق/ / 83.) حجاج گفت: آفرين اي حرّه، او را به چه دليل بر عيسي‏بن مريم عليه السلام برتري مي‏دهي؟ گفت: خداي متعال او را برتري داده آنجا كه فرموده: “خداوند (در قيامت) گويد: اي عيسي‏بن مريم، آيا تو به مردم گفتي كه من و مادرم را به جاي خداي يكتا به خدايي گيريد؟ عيسي گويد: پاك خدايا، مرا نرسد كه آنچه حق من نيست بگويم، اگر آن را گفته‏بودم تو مي‏دانستي، زيرا تو از باطن من باخبري اما من از راز تو آگاه نيستم، كه تو بسي داناي نهانهايي. من چيزي جز آنچه تو مرا فرمودي به آنان نگفتم”/.(سوره مايده / 116.) در اين جا حضرت عيسي عليه السلام آنان را مجازات نكرد و داوري را به روز قيامت تأخير انداخت، اما علي‏بن ابي‏طالب كه وقتي فرقه نصيريّه (نصيريّه فرقه‏اي از غُلات (افراطيان) هستند كه معتقد به الوهيت ايمه معصومين - عليهم السلام -اند. (م)) درباره او اعتقاد باطل كردندحضرت آنان را كشت و داوري درباره آنان را به تأخير نيفكند. اين بود فضايل آن حضرت كه با فضايل ديگران قابل قياس نيست. حجاج گفت: آفرين اي حرّه، از عهده پاسخ برآمدي، اگر پاسخ درست نمي‏دادي همان كه گفتم مي‏شد (گردنت را مي‏زدم). آن‏گاه به او جايزه و صله‏اي داد و او را به نحو شايسته‏اي مرخص نمود. خدا حرّه را بيامرزد.(بحارالانوار 4 / 134.)

22 - فخر رازي در تفسير اين آيه شريفه: وَ تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلي بَعْضٍ. (سوره بقره / 253.)”و اين پيامبران برخي را بر برخي ديگر برتري داده‏ايم”/ گويد: امت اسلامي اجماع دارند بر آنكه برخي از پيامبران برتر از برخي ديگرند، و محمّد صلي الله عليه و آله و سلم برتر از همه است؛ و بر اين مطلب به چند دليل استدلال مي‏گردد، از جمله به اين آيه: وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ. (سوره انبيا / 158.)”و ما تو را جز رحمت براي عالميان نفرستاده‏ايم”/ زيرا هنگامي كه آن حضرت رحمت همه عالميان باشد لازم مي‏آيد كه برترين آنها نيز باشد.(تفسير كبير 6 / 208.) بايد دانست كه همين دليل نيز دلالت دارد بر افضليت علي عليه السلام از همه، زيرا آن حضرت همتا و نفس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است چنانكه در گذشته گفتيم و فخررازي هم به اين مطلب اعتراف دارد و عين سخن او را به نقل از شيعيان آورديم و اعتراضي هم به آن نكرده‏است با اينكه او امام المشكّكين است، تنها از يك سوي ديگر اشكال‏تراشي نموده كه سخن را با ذكر آن دراز نمي‏كنيم. اُزري - رحمه الله - مي‏گويد: هُوَ في آيَةِ التّباهُلِ نَفْ/-سُ النَّبِي لاغَيْرُهُ اِيّاها/ “او در آيه مباهله نفس پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است و غير او در اين آيه مراد نيست”/. و چون پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از همه افضل است نفس پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم هم كه علي عليه السلام باشد از همه افضل خواهد بود. و نيز گويد: لَكَ ذاتٌ كَذاتِهِ حَيْثُ لَوْ لا/ أنَّها مِثْلُها لَما آخاها/ “تو را ذاتي چون ذات اوست، زيرا اگر مثل آن نبود آن را به برادري نمي‏گرفت”/. و باز فخررازي گويد: دين محمّد صلي الله عليه و آله و سلم برترين اديان است؛ پس لازم مي‏آيد كه محمّد صلي الله عليه و آله و سلم افضل پيامبران باشد. اما برتري اسلام از آن روست كه خداوند اسلام را ناسخ اديان گذشته قرار داده، و ناسخ لازم است كه برتر باشد، زيرا پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: “هر كه سنّت نيكي را پايه‏گذاري كند در پاداش آن و پاداش كساني كه تا روز قيامت بدان عمل مي‏كنند شريك است”/. و چون اين دين برتر و داراي پاداش بيشتر است واضع آن نيز از واضعان ساير اديان داراي پاداش بيشتري خواهد بود، بنابراين محمّد صلي الله عليه و آله و سلم از ساير انبيا افضل است.(تفسير كبير 6 / 196.) اگر معيار افضليت، افزوني ثواب است -و حق هم همين است- علي عليه السلام از همه پيامبران حتي پيامبران اولواالعزم افضل است، زيرا ثوابش از همه افزونتر و منزلتش در نزد خداوند از همه بيشتر است؛ شاهد اين مطلب اخبار بسياري است كه از طريق عامّه و خاصّه نقل شده و ما در گذشته به پاره‏اي از آنها اشاره كرديم، از آن جمله اين حديث است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به علي عليه السلام فرمود: “اي ابوالحسن، اگر ايمان و اعمال همه آفريدگان در يك كفّه ترازو و عمل تو در روز اُحُد در كفّه ديگري نهاده شود عمل تو بر همه اعمال آنها رجحان مي‏يابد و خداوند در روز احد به تو بر فرشتگان مقرب خويش افتخار كرد و حجابها را از آسمانهاي هفتگانه برداشت، و بهشت و مافيها به سوي تو سركشيدند و پروردگار جهانيان از كار تو شادمان گشت؛ و خداوند به عوض آن روز پاداشي به تو عطا كند كه هر پيامبر و رسول و صدّيق و شهيدي به آن غبطه خورد”/.(ينابيع المودة / 64.) و در جنگ احزاب فرمود: “يك ضربه علي در روز خندق برتر از عبادت جنّ و انس است”/(ذيل احقاق الحق 6/5 به نقل از “نهايةالعقول في دراية الاصول”/ فخررازي. و نيز در مواقف، ط اسلامبول، ص 617 به اين عبارت: لَضربةُ علي خير من عبادة الثقلين.). و اُزري - رحمه الله - گويد: لافَتي فِي الْوُجُودِ اِلاّ علي/ذاكَ شَخْصٌ بِمِثْلِهِ اللَّهُ باهي/ در عالم وجود جوانمردي جز علي نيست، او كسي است كه خداوند به مانند او افتخار كرده است”/. و نيز فخررازي گويد: برتري برخي از انبياء بر برخي ديگر به خاطر چند چيز است، يكي معجزات بسيار است كه دليل راستي و موجب شرافت آنهاست، و در حق پيامبر ما صلي الله عليه و آله و سلم بيش از سه هزار معجزه ثابت گرديده‏است و آنها اجمالاً بر چند قسم است... و برخي مربوط به علوم است مانند خبردادن از غيب، و فصاحت قرآن...(تفسير كبير 6 / 197.) اين سخن فخررازي سخن درستي است و هيچ شك و ترديدي در آن راه ندارد، زيرا حضرتش سرآمد همه پيامبران است، چنانكه بوصيري گويد: فاقَ النَّبِيّينَ في خَلْقٍ وَ في خُلُقٍ/وَ لَمْ‏يُدانُوهُ في عِلْمٍ وَ لا كَرَمٍ/ وَ كُلُّ آي أَتَي الرُّسُلُ الْكِرامُ بِها/فَاِنَّها اتَّصَلَتْ مِنْ نورِهِ بِهِمِ/ وَ كُلُّهُمْ مِنْ رَسُولِ‏اللَّهِ مُلْتَمِسٌ/غَرْفاً مِنَ الْيَمِّ أَوْ رَشْفاً مِنَ الدِّيَمِ/ “پيامبر ما صلي الله عليه و آله و سلم بر همه پيامبران در خَلق و خُلق فايق آمد، و آنها در علم و كرم به پاي او نرسيدند”/ “و هر معجزه‏اي كه رسولان گرامي خداوند آوردند، همه از نور آن حضرت به آنان رسيده‏بود”/ “و همگي آنان از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خواهشمندند كفي از دريا و يا نمي از باران فضل او را”/ آري آن حضرت شهر علوم و معارف و معجزات و حقايق بود، ولي هيچ كس را دسترسي به اين شهر نيست مگر آنكه از دروازه آن وارد شود آن دروازه وجود مقدس مولاي ما علي عليه السلام است. اُزري - رحمه الله - گويد: اِنَّمَاالْمُصْطَفي مَدينَةُ عِلْمٍ/وَ هُوَ الْبابُ مَنْ اَتاهُ اَتاها/ مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم شهر علم و علي دروازه آن است، كه هر كس به سوي آن دروازه رفت به شهر وارد خواهد شد”/. علّامه مناوي شافعي گويد: “حضرت مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم شهري است جامع معاني ديانتها، و شهر را دروازه‏اي ضرور است، حضرتش خبر داد كه دروازه آن شهر علي -كَرّم اللَّه وجهه- است، پس هر كه راه او را پيش گرفت به مدينه وارد شود، و هر كه برخلاف او قدم برداشت راه هدايت را خطا كند و بدان نرسد”/.(فيض القدير 3 / 46.) و نيز گويد: “علي‏بن ابي‏طالب همان دروازه‏اي است كه از آن به [شهر] حكمت وارد شوند. شگفتا از اين مرتبه كه چه بالاست! وه از اين منقبت كه چه والاست! هر كه پندارد كه “علي بابها”/ به معناي ارتفاع است يعني “بلند است درِ آن”/ بي‏شك براي هدف فاسد خود دست به يك چاره‏جويي زده‏است كه به كار او نمي‏آيد و هيچ سودي براي او ندارد”/.(همان.) علّامه طُرَيحي - رحمه الله - گويد: در خبر صحيح است كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: “من شهر علمم و علي درِ آن شهر است، پس هر كه طالب علم است بايد به نزديك در رود”/. اين حديث را بسياري از علما روايت كرده و برخي اجماع امت را بر آن نقل كرده‏اند. در اين حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نفس شريف خود را شهر علم قرار داده و دستيابي به آن را جز به واسطه ورود از در منع فرموده‏است، پس هر كه از در وارد شود ميدان وسيعي براي گريز از گناه در پيش داشته و به رستگاري بزرگي دست يافته و به راهي راست هدايت گرديده‏است. نقل است كه سبب اين حديث آن بود كه يك مرد عرب بيابانگرد نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمد و [به لهجه بياباني خود] عرضه داشت: طِمْشٌ طاحَ، فَغادَرَ شِبْلاً، لِمَنِ النَّشَبُ؟ “مردي مرده و فرزندي از خود به يادگار نهاده، مال بازمانده از آنِ كيست؟ حضرت فرمود: لِلشِّبْلِ مُميطاً “مال از آنِ همان فرزند است”/. در اين حال علي عليه السلام وارد شد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم كلام آن مرد بيابانگرد را براي او بازگفت، و حضرت همان پاسخ را داد. در اينجا پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: اَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِي بابُها. و از لطايف در اين باب، آنكه: مرد عربي وارد مسجد شد و نخست به علي عليه السلام سلام كرد سپس بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم؛ حاضران خنديدند و در اين باره با او گفتگو كردند، پاسخ داد: من از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مي‏فرمود: اَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِي بابُها، من هم به همين فرمايش حضرت عمل كردم (و خواستم از در وارد شوم).(مجمع البحرين، ماده “بوب”/.) جابربن عبداللَّه گويد: از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم كه در روز حديبيّه در حالي كه دست علي عليه السلام را گرفته‏بود مي‏فرمود: “اين مرد امير نيكان و كشنده بدكاران است، هر كه او را ياري دهد ياري شود و هر كه او را تنها گذارد تنها خواهد ماند -اين سخن را با صداي بلند مي‏گفت-، من شهر علمم و علي دروازه آن است، پس هركه طالب خانه (شهر) است بايد نزديك در رود”/.(تاريخ بغداد 2 / 377 و 11 / 48 - 50.) در اين حديث به جاي لفظ “علم”/ الفاظ “حكمت”/، “بهشت”/، “فقه”/ نيز آمده است. (تاريخ بغداد 7 / 173 و 11 / 204 و ينابيع المودة / 38 و مناقب ابن‏مغازلي / 87.)(مناقب ابن‏مغازلي / 86.)(تذكرةالخوا/ص 29.)ابن‏عباس گويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: جبرييل فرش مخملي از بهشت برايم آورد، بر آن نشستم [و به آسمان رفتم]، چون در پيشگاه پروردگارم قرار گرفتم با من سخن گفت و به رازگويي پرداخت، و چيزي به من نياموخت مگر آنكه علي آن را دانست، پس او دروازه شهر علم من است.(مناقب ابن‏مغازلي / 50.) شمس‏الدين مالكي (متوفي به سال 780) گويد: وَ قالَ رَسُولُ‏اللَّهِ اِنّي مَدينَةٌمِ/-نَ‏الْعِلْمِ‏وَ هُوَالْبابُ وَالْبابَ‏فَاقْصِدِ(الغدير 6 / 58.) “و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: من شهري از علمم و او دروازه است، پس به دروازه رو كن”/. و عارف بزرگ ابن‏فارض مصري گويد: وَ اَوْضَحَ بِالتَّأويلِ ما كانَ مُشْكِلاً/عَلي بِعِلْمٍ نالَهُ بِالْوَصِيَّةِ/ “و علي عليه السلام مشكلات را با بيان تأويل آن روشن ساخت، به سبب علمي كه از راه وصيت [پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم] به دست آورده‏بود”/. فخررازي گويد: خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در پنج چيز با او مساويند: 1) در سلام؛ به او فرمود: السلام عليك ايُّها النّبي، و درباره خاندانش فرمود: سَلامٌ عَلي آلِ ياسينَ. (سوره صافّات / 120. در قرآن: اِلياسين است. و در برخي قرايات آل ياسين خوانده شده است.) 2) در درود بر او و بر آنان در تشهد. 3) در طهارت؛ درباره پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم‏فرمود: “طه”/(سوره طه / 1.) يعني اي طاهر؛ ودرباره خاندانش فرمود: وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً.(سوره احزاب / 33.) 4) در حرمت صدقه گرفتن. 5) در محبت؛ درباره پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ. (سوره آل عمران / 31.)”مرا پيروي كنيد تا خدا شما را دوست بدارد”/ و درباره خاندانش فرمود: قُلْ لااَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي. (سوره شوري / 23.)”بگو من از شما اجري نمي‏جويم مگر دوستي خاندانم را”/.(ر. ك: الصواعق المحرقة / 147، فرايد السمطين 1 / 35.) و نيز در تفسير آل گويد: آل محمّد صلي الله عليه و آله و سلم كساني هستند كه كارشان به آن حضرت بازگشت دارد، پس همه كساني كه كارشان بازگشت بيشتر و كاملتري به آن حضرت داشته باشد آل او محسوب مي‏شوند، و بي‏شك وابستگي ميان فاطمه و علي و حسن و حسين و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بيش از همه بوده‏است و اين از راه نقل متواتر چون مانند ساير امور معلوم و مسلّم است، بنابراين حتماً آل او محسوب مي‏شوند. و نيز مردم در مورد آل اختلاف دارند، برخي گويند: آل همان خويشانند، و برخي ديگر گفته‏اند: آل امت آن حضرتند. اگر آل را به معناي خويشان بگيريم اين چند تن آل پيامبرند، و اگر آل را امت آن حضرت كه دعوت او را پذيرفته‏اند بدانيم باز هم آنان آل محسوبند. پس ثابت شد كه آنان در همه فرضها آل هستند. اما آيا ديگران هم تحت عنوان آل قرار مي‏گيرند؟ مورد اختلاف است.(تفسير كبير 27 / 166.)


سايت فطرت