درباره‌ي وحدت اسلامي -2 (آيت الله محمد سند)

به هرحال، بحث از اين امر مهم بدون نگرش تمام‌عيار به منابع ديني و تنقيح مباني عقلي و تقلي آن ميسر نيست و در اين‌باره تذكر نكاتي چند لازم است:

اول: كساني كه تمام اختلافات مذاهب را فرعي مي‌دانند، نمي‌توانند ادعا كنند كه در مذهب اهل‌سنت عدالت صحابه يك اصلي است كه آنان مي‌توانند از آن بردارند. ظاهراً واضح است كه چنين امري به يك تناقض آشكار منجر خواهد شد. نيز التزام به اين كه حديث ثقلين بين فريقين مسلّم و قطعي است و بايد در مقام يكاصل مشترك، زيربناي تقريب قرار گيرد، در تناقض آشكاري با التزام به اين است كه اقوال امامان اهل‌بيت عليهم-السلام همانند اقوال صحابه و تابعان و راويان احاديث است و مذهب اهل بيت عليهم‌السلام يك برداشت و يك فهم از دين است در كنار ساير برداشت‌ها و فهم‌ها. اين مطلب در نكته‌ي دوم بيشتر باز خواهد شد.

دوم: مفاد حديث مسلّم ثقلين، تنها و تنها مرجعيت اهل‌بيت عليهم‌السلام يا حجيت اقوال آنان ـ نظير حجيت اقوال راويان احاديث ـ نيست؛ بلكه مقتضاي برابري كتاب خدا و اهل‌بيت پيامبر خدا، عصمت آنان از لغزش-هاي علمي و عملي است، هم‌چنان كه خود كتاب خدا از اشتباه مصون است، و نيز مقتضاي آن، ارتباط ايمه عليهم‌السلام با غيب و آگاهي آنان از اراده و مشيت الهي است. همچنين مقتضاي همراه بودن قرآن و عترت، لزوم تمسك دايمي به آن دو و امامت و جاكميت عترت بر جامعه‌ي اسلامي است. نيز مفاد آن، حجيت اقوال اهل‌بيت عليهم‌السلام در اصول و فروع دين است. اگر قول آنان در اصول دين نيز حجت باشد، حجيت آن‌ها يكي از اصول حيات ايماني مسلمانان خواهد شد، به‌ويژه كه در حديث ثقلين، تمسك به قرآن و عترت شرط نجات اخروي و عدم گمراهي شمرده شده است. همان‌طور كه تمسك به قرآن و عترت شرط نجات اخروي و عدم گمراهي شمرده شده است. همان‌طور كه تمسك كتاب فقط به معناي پيروي عملي از آن نيست، بلكه اضافه بر آن، بايد معتقد بود كه اين كتاب از سوي خداوند است و حجيت دارد و از غيب به شهود آمده است، در تمسك به عترت نيز تنها پيروي عملي در فروع يا اعتقاد سياسي كافي نيست، بلكع بايد بر عصمت و امامت ملكوتي و مُلكي آنان از ناحيه‌ي خداوند معتقد بود و تفكيك بين اين معاني در واقع عمل نكردن به مفاد حديث ثقلين است.

سوم: احاديث مشترك بين فريقين منحصر به حديث ثقلين نيست، بلكه روايات فراواني از مسلّمات فريقين است، مثل حديث معروف «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»، كه خبر از اين مي‌دهد كه در هر زماني امامي هست كه شناخت و اعتقاد به او شرط اعتبار اسلام اخروي است؛ چرا كه هركس بدون شناخت او بميرد، مرگ مردمان جاهليت را دارد كه همان كفر و ضلالت است. نيز مثل حديث نبوي «خلفايي اثناعشر كلهم من قريش»، يا حديث متواتر غدير «قال صلي‌الله عليه و آله ألست أولي بكم من انفسكم؟ قالوا بلي قال صلي‌الله عليه و آله من كنت مولاه فهذا علي مولاه»، و ديگر احاديثي در كتب فريقين ذكر شده‌اند. پس اصول مشترك ما تنهاحديث ثقلين نيست، بلكه اين حديث، يكي از احاديث بي‌شمار است.

بالاتر از اين‌ها، آيات قرآن نيز درباره‌ي اهل‌بيت عليهم‌السلام از مشتركات مذاهب است و قابل انكار نيست. در آيه‌ي كريم «قل لا اسيلكم عليه اجراً الا المودة في القربي» (شوري، 23)، مزد آن‌همه زحمات طاقت‌فرساي نبي اكرم صلي‌الله عليه و آله، دوستي و مودت اهل‌بيت عليهم‌السلام قرار داده شده است، آن زحماتي كه تبليغ توحيد و نبوت ومعاد هم جزو آن‌ها بود و چگونه مي‌شود كه دوستي و مودت اهل‌بيت عليهم‌السلام مزد آن‌همه زحمات ـ و به مقتضاي مزد بودن، مساوي و برابر با آن‌همه زحمات ـ بوده باشد و خود از اصول دين نبوده باشد؟ با اين-كه توحيد و معاد را از اصول دين مي‌دانيم. بلكه به مقتضاي اين آيه‌ي شريف، ولاي اهل‌بيت عليهم‌السلام ـ چون برابر مجموع اصول است ـ پس مفتاح و كليد همه‌ي آن‌ها هم خواهد بود. با اين‌كه از جهت عقلي، ديگر اصول ديني بعد از توحيد پذيرفته مي‌شود، اما تفاصيل حقيقيِ همان توحيد تنها به بركت اهل‌بيت عليهم‌السلام شناخته شده است. تنقيح مباحثي چون نفي تجسم، نقي تعطيل، نقي تشبيه و ديگر صفات توحيدي و تنقيح «لا جبر و لا تقويض» در ساحت عدل الهي و معاد و نيز بيان اوصاف پيامبر و عصمت آن حضرت و مقامات مربوط به آن، كه منحصراً از امتيازات مكتب اهل‌بيت عليهم‌السلام است، شاهدي است براي اين‌كه ولايت اهل‌بيت عليهم‌السلام مفتاح معارف عظيم قرآني است. در آيه‌ي «ما سيلتكم من اجر فهو لكم» (سبأ، 47) و «و ما اسيلكم عليه من اجر الا من شاء أن يتخذ الي ربه سبيلاً» (فرقان، 57) نيز ولاي اهل‌بيت پيامبر صلي‌الله عليه و آله طريقي براي رسيدن به مجموعه‌ي اصول و معارف ديني شمرده شده است. در نيمه‌ي دوم سوره‌ي مبارك حمد هم (كه نيمه‌ي اول آن اقرار به توحيد و نبوت و معاد است) از خداوند درخواست مي‌شود كه انسان را به صراط مستقيم هدايت كند، كه ويژگي اين صراط اين است كه متجسم در كساني است كه داراي سه ويژگي‌اند: يكي اين كه منعم‌عليه به رحمت خاص خدايي مستند كه در اصطلاح قرآني همان «اصطفاء» است و دو ديگر اين‌كه از حيث عملي و علمي معصوم‌اند و هدايت به اين صراط، مفتاح همان معارفي است كه در نيمه‌ي اول سوره به آن‌ها اشارت شده است.

معناي آيه‌ي غدير نيز كه مفادش تكميل اسلام به ولايت علي عليه‌السلام است، برتري ولايت بر اصل توحيد و نبوت پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله نيست، بلكه به معناي مفتاح بودن ولايت براي آن اصول است. توحيد ذات و صفات (= توحيد) و توحيد در تشريع (= نبوت) و توحيد در غايت (= معاد) همگي به توحيد در ولاء (= امامت) و پيروي از اراده‌هاي تفصيلي خداوند كه از لسان امام صادر مي‌شود، تكميل مي‌گردد.

در آيه‌ي شريف «و ما افاءالله علي رسوله من اهل القري فلله و لرسوله و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن-السبيل كي لا يكون دولة بين الاغنياء منكم» (حشر، 7) نيز اموال عموميِ سرزمين‌هاي اسلامي زير نظر ولايت ذوي‌القربي دانسته شده و هدف آن برپايي عدالت اجتماعي در جامعه‌ي اسلامي است، و اين خود پيش‌گويي قرآن كريم است كه عدالت اجتماعي در جامعه بدون حاكميت ايمه عليهم‌السلام برپا نخواهد شد و ديديم كه تبعيض در تقسيم بيت‌المال در زمان خليفه‌ي سوم به اوج خود رسيد كه باعث قيام مسلمانان گرديد. قانون مالياتي در آيه‌ي خمس نيز در همين جهت است كه براي اختصار از تفصيل آن و نيز ذكر بقيه‌ي آيات صرف‌نظر مي‌كنيم.

چهارم: معناي انفتاح باب اجتهاد و اجازه‌ي برداشت از ظواهر و تعدد قرايت‌هاي ديني اين نيست كه ثوابت قطعي موجود نباشد. دلايلي كه از حيث سند يا دلالت ظني‌اند، بر اثر تراكم و تكثر به تواتر و قطعيت مي‌رسند. نيز انفتاح باب اجتهاد به معناي تاييد همه‌ي آنها نيست، بلكه به معناي بحث و تحقيق و تخطيه‌ي اشتباه و تصويب حقيقت است؛ همچنين اجتهاد به معناي كنار گذاشتن نصوص ديني و آزاد كردن خود از قيد و بند متون ديني يا به معناي بي‌ضابطه و بي‌ميزان حرف زدن نيست، بلكه به معناي تبعيت از قواعد محكم عقلي و نقلي و عرضه كردن متشابهات به آنهاست. چه بسيار فجايعي كه در تاريخ اسلام صورت گرفت و بعد گفته شد: اجتهد فاخطا؛ تاوّل فاشتبه.

پنجم: ضابطه‌ي اصل ايماني اين نيست كه اختلافي در آن واقع نشود، بلكه ضابطه‌اش اين است كه دلايل آن قطعي باشد و نجات اخروي متوقف بر آن باشد. پس اختلاف نشانه‌ي فرعي بودن يك مسيله نيست، همان‌طور كه مسيله‌ي نبوت بين ما و مسيحيان مورد اختلاف است، و بالاتر، در خود امر توحيد، موحدان و ملحدان اختلاف دارند.

از طرفي، اختلاف هميشه ناشي از اختلاف در برداشت‌ها نيست، بلكه قسمت مهم اختلافات بر اثر پيروي از هواي نفس و دنياطلبي و حرص بر قدرت و رياست پديد مي‌آيد. مگر اين همه آيات قرآن در مسيله‌ي اختلاف آدم عليه السلام و ابليس جز بيان اين است كه ابليس برتري‌جويي و حسادت كرد و براي همين استعلا و استكبار و استنكار است كه قرآن او را كافر و مستحق عذاب ابدي اخروي مي‌داند. پس نبايد تعجب كرد كه بسياري از اختلافات مهم صدر اسلام ريشه در همين هوا و هوس‌ها و دنياطلبي‌ها و قدرت‌طلبي‌ها داشته، كه «آخرين چيزي كه از سينه‌ي مومنان خارج مي‌شود، حب جاه است».

ششم: سيره‌ي حضرت اميرمومنان عليه‌السلام نسبت به جريان سقيفه تا زمان شهادت خود آن حضرت در سال 40 هجري، بحثي مفصل است كه اين مقاله گنجايش آن را ندارد. ما فقط به چند موضع‌گيري آن حضرت عليه‌السلام در قبال خط صحابه اشاره مي‌كنيم كه براي اهلش كافي و وافي است:

1. اعتراض حضرت عليه‌السلام به بيعت سقيفه در روزهاي اول كه به شكل‌هاي مختلف رخ داد و بعد از آن، جريان حمله‌ي دستگاه حكومتي به خانه‌ي آن حضرت و شهادت حضرت چاپ شده است كه به دو نمونه‌ي آن كه جامع‌تر است اشاره مي‌كنم: الهجوم علي بيت فاطمة از عبدالزهراء مهدي، و الصحبة و الصحابة از حسن فرحان المالكي. در كتاب الصحبة و الصحابة آمده است كه «جريان اعتراض حضرت علي و فاطمه عليهما‌السلام» به بيعت سقيفه و هجوم دستگاه حكومتي به بيت آن حضرت در منابع معتر تاريخي و حديثي اهل سنت موجود است و نمي‌توان اين حقايق را انكار كرد و به هرحال اهل سنت بايد درصدد جوابي براي آن برآيند.»

2. شهيد مطهري در مقدمه‌ي كتاب امامت و رهبري فرموده است: «علي عليه‌السلام از اظهار و مطالبه‌ي حق خود و شكايت از ربايندگان آن خودداري نكرد و آن را با كمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتحاد اسلامي را مانع آن قرار نداد. خطبه‌هاي فراواني در نهج‌البلاغه شاهد اين مدعاست... (اميرالمومنين عليه‌السلام) شخصاً هيچ پستي را از هيچ‌يك از خلفا نمي‌پذيرد، نه فرماندهي جنگ و نه حكومت يك استان و نه امارت الحاج و نه يك چيز ديگر از اين قبيل را. زيرا قبول يكي از اين پست‌ها به معناي صرف‌نظر كردن او از حق مسلم خويش است.»

3. همه‌ي منابع متذكر شده‌اند كه در شوراي شش نفره، وقتي عبدالرحمان بن عوف به اميرمومنان عليه‌السلام پيشنهاد بيعت داد، به شرطي كه به كتاب و سنت پيامبر و سيره‌ي شيخين عمل بكند، آن حضرت اين شرط را نپذيرفتند و با اين موضع‌گيري بر همه‌ي جريان سقيفه و رهاوردهاي آن خط بطلان كشيدند.

4. خطبه‌هاي متعدد آن حضرت چون خطبه‌ي قاصعه كه جريان سقيفه را به جريان نافرماني ابليس از فرمان الهي به خلافت آدم عليه‌السلام تشبيه فرموده، و خطبه‌ي شقشقيه و خطبه‌هاي 2، 4، 5، 6، 12، 16، 33، 37، 70، 71، 87، 93، 97، 100، 120، 140، 147، 175، 190، 217، 224، 239 و 240 و نامه‌هاي 28 و 62 و كلمات قصار 112 و 147 به عنوان نمونه، موضع‌گيري‌هاي تند آن حضرت را بازگو مي‌كند.

5. مجموعه‌اي از كلمات حضرت امير عليه‌السلام و ديگر ايمه اهل بيت عليهم‌السلام درباره‌ي شورا هست كه در خيلي از نوشته‌ها و مصاحبه‌ها به آنها تمسك مي‌شود و شاهدي براي قبول حاكميت شورا از سوي امام اميرالمومنين عليه‌السلام شمرده شده است. ما در اين‌باره به تفصيل در كتاب الامامة الالهيه از صفحه‌ي 130 تا 244 بحث كرده‌ايم و معناي شورا و مشورت را در مكتب اهل بيت عليهم‌السلام كاملاً توضيح داده و نتيجه گرفته‌ايم كه شورا در كلمات ايمه عليهم‌السلام و در لسان قرآن نيز به هيچ‌وجه تناسبي با آنچه اهل سنت مي‌گويند ندارد.

هفتم: گفته شده است كه امامت ايمه‌ي اهل‌البيت عليهم‌السلام غير از خلافت و حاكميت آنان، و به معناي مرجعيت علمي ايشان در علوم اسلامي است.
دين به‌صورت يك مجموعه‌ي درهم تنيده شده و كاملاً مرتبط به هم و متناسب و با تلازم اركان و اجزاي آن با يكديگر – كه نشانه‌ي الهي بودن آن است- واحدي را تشكيل مي‌دهد كه گسسته شدن بافت آن، در واقع تهي‌كردن آن از انسجام و كارايي است. اگر براي امامان عصمت علمي و مرجعيت علمي قايليم، به حكم عقل عملي، عصمت عملي را هم نمي‌توان از آنان سلب كرد و لذا خود عقل، حاكميت جامعه‌ي اسلامي را هم منحصر به آنان مي‌داند و گرنه چه ويژگي‌اي در آنان هست كه موجب جدايي‌شان از ساير فقها و راويان احاديث شده است؟ جدا كردن مرجعيت علمي عليهم‌السلام از امامت و خلافت، نوعي تفكيك بين اركان و اجزاي شريعت است كه قابل قبول نيست، مگر چون اشاعره يا اخباري‌هاي سلفي منكر حسن و قبح عقلي بشويم. به همين جهت است كه معتقديم آيه‌ي مودت، تنها معصومان را شامل مي‌شود نه همه‌ي نزديكان را. در روايات فريقين هم آمده كه: «هم علي و فاطمة و ولداهما»، زيرا وجوب مطلق مودت كسي كه شايد لغزش كند، معنا ندارد. اينها بحث‌هاي مفصل كلامي‌اي دارد كه اين مقاله گنجايش آنها را ندارد و ما فقط به صورت گذرا به آنها اشاره مي‌كنيم.

هشتم: گفته شده است كه بحث در جانشيني پيامبر صلي الله عليه و آله از محل ابتلا خارج شده و ثمره‌ي علمي يا عملي ندارد. اما ندانسته‌اند كه بحث از خلافت بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در واقع بحث از اعتبار و حجيت اهل بيت عليهم‌السلام يا اصحاب سقيفه است. دين و آيين و معارف خود را از كدام طرف بگيريم؟ معارف اعتقادي كه نجات اخروي متوقف بر آنهاست، يا احكام فردي از كدام طرف بايد گرفته شود؟ مقام و نصب الهي امامت تنها براي حجيت قول و تبعيت از آن نيست، بلكه يك فريضه‌ي اعتقادي است كه نجات اخروي را در پي دارد.

معرفت و اعتقاد به امام منصوب و برحق، از تبعيت او در فروعات بسيار مهمتر است. اين‌كه شكل دولت در زمان غيبت و مواد قانوني آن چگونه است كاملاً مبتني بر بحث خلافت و امامت است. آيا حكومت در زمان غيبت را به نيابت از امام عليه‌السلام مي‌دانيم يا از باب ولايت مردم؟ چگونه اين بحث ثمره‌ي علمي ندارد؟ ما در اين زمينه به طور مشروح در كتاب الامامة الالهية و جلد دوم المتاهات في مدينة الضباب – كه حاصل گفت‌وگوي اينترنتي اين جانب (با اسم مستعار محمد منصور) با احمد كاتب است – سخن رانده‌ايم.

نهم: درباره‌ي عدالت صحابه چند نكته را متذكر مي‌شوم:

1. بحث اصلي بين اماميه و اهل‌سنت درباره‌ي همه‌ي صحابه نيست، بلكه در خصوص اصحاب سقيفه است و شايد تعميم بحث به جميع صحابه، ترفند مخالفان براي تشنيع قول اماميه بوده است، و حال آن‌كه بعضي از صحابه، تابع اميرمومنان عليه‌السلام بودند و بعضي از انصار و بني‌هاشم در جرگه‌ي اصحاب سقيفه نبودند.
2. بحث درباره‌ي اصحاب سقيفه و اعتبار آنان، تنها بحث درباره‌ي عدالت ايشان نيست، بلكه درباره‌ي ماهيت حجيت قول و عمل آنان – به ويژه شيخين – است. آنچه اهل سنت درباره‌ي اين دونفر اظهار مي‌كنند و دليل‌هايي كه درباره‌ي اعتبار و حجيت سيره‌ي آنها اقامه مي‌كنند، چيزي فراتر از حجيت يك مجتهد و فقيه يا راوي حديث و فراتر از حد عدالت است. تفتازاني تصريح مي‌كند كه يك وجه حجيت شيخين، قيام نص بر جانشيني آنها و مقامشان در دين اسلام است. در واقع، ماهيت اعتقاد اهل تسنن درباره‌ي شيخين همان ماهيت امامتي است كه اماميه مطرح مي‌كند.

3. نظريه‌اي كه از قرآن كريم درباره‌ي صحابه به دست مي‌آوريم اين است كه مصاحبت با پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، فقط مقتضي صلاح و رستگاري شخص است نه علت تامه‌ي آن. تاريخچه‌ي نفاق و منافقان در اسلام – از منظر اهل سنت – همزمان با تشكيل حكومت اسلامي در مدينه است، ولي شيعه مدعي است كه حزب نفاق از همان مكه كار خود را شروع كردند و لازمه‌ي طبيعي مبارزه هم همين است. قريش در دو جبهه خود را براي نبرد آماده كرده؛ بكي بجهه‌ي خارجي و ميدان جنگ، و يكي هم از طريق نيروهاي نفوذي خود. قرآن كريم نيز به اين خطر مروز اشاره دارد. در سوره‌ي مدثر، كه چهارمين سوره‌ي نازل شده بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است، تصريح مي‌كند كه در دوران صدر اسلام – در مكه قبل از هجرت – مردم چهار دسته بودند: مومنان، اهل كتاب، كافران، الذين هم في قلوبهم مرض. «وما جعلنا اصحاب النار الاملايكة و ما جعلنا عدّتهم الا فتنة للذين كفروا ليستيقن الذين اوتوا الكتاب و يزداد الذين آمنوا ايمانا و لايرتاب الذين اوتوا الكتاب و المومنون و ليقول الذين في قلوبهم مرض و الكافرون ماذا اراد الله بهذا مثلاً كذلك يضل الله من يشاء و يهدي من يشاء» (مدثر، 31).

ادامه‌ي اين مقاله كه موضوع منافقان را بيشتر بررسي مي‌كند در شماره‌ي بعدي خواهد آمد.

تراث